سلام مدیر دانا


                               سلام برعشق ،سلام بر مهر ،سلام بر شور و شعور و دانائی

                              چقدر زیباست وقتی میتوانی ظهور عشق را ببینی

خداوندا بنازم حکمتت را که هر روز شاهد کرداری می شوم که علاقه به کارم را بیشتر می کند و پی می برم که چه شغل مقدسی داشته و دارم .شغلی که قدرش را ندانستم و کنون رسیده ام به پایانش .خوشحالم که می توانم انعکاسش دهم به همتایان خوبم تا بدانند که کار آنها ،کار انبیاست .ارتباط با دل است و روح است و جان و

چه شغلی معنوی تر از این کار ......

نامش فاطمه است...فاطمه منگلی ،مهربان و خوشگل بانمک

در ساعت هنر ،بدون کمک دیگری شاهکار عشق و مهر می آفریند

ببینید و قضاوت کنید حضور عشق را در گلستان دانش سمائی ام !!

 


             

سلام مدیر دانا دوستت دارم

سلام مدیر ، سلام دوستت دارم .

من تو را هیچ وقت تنها نمیزارم

مدیر من همیشه با تو هستم

من هم دوستت دارم

اما تو هم من را دوست داشته باش

 

                            بازم سلام به تو مدیر دانا

                                          فاطمه منگلی کلاس اول


                                       هـــرکجا عشق آید و ســاکن شــود      

                                      هـــرچه ناممکن بود ،ممکن شــــود

                                     در جهان هرکار خوب و ماندنی ست

                                     رد پای عشــق در آن دیــدنی ست


با تشکر از معلم خوب ومهربانش خانم مهدیه بهزادی که الفبای دانایی ،مهر و عاطفه را می آموزد .

درخشش  برترین های ژیمناستیک آموزشگاه سما

گلهایی که با وجود کمترین امکانات با تلاش و پشتکار خویش در میدان رقابت ورزشی درخشیدند .



دانش آموز پایه ی ششم : سبا حسنی رتبه سوم در شهرستان انار





                 دانش آموز پایه دوم :رقیه رضائی      رتبه سوم شهرسان انار


وچه زیباست زمانی که مدال آورنده ی بزرگتر (سبا حسنی )که سال گذشته نیز مثل امسال

رتبه ی سوم را درهمین رشته به خود اختصاص داده به گردن کوچکتر از خود مدال می آویزد !!


          با تشکر از زحمات سرکار خانم فاطمه صالحی مربی محترم آموزشگاه

آسمان گفت : ببار


امروز سماء برای سما گریست

آسمان می دانست دل ما غـم دارد

باغ عشق و دانش گهــری کـم دارد

زین سبب گفت به ابـر همره باد برو

در دل باغ ببــار، چـون که ماتـم دارد

امروز باز تجربه کردم. تجربه ای تلخ ... تجربه کردم چگونه بخندم در حالی که بغض در گلو، راه نفسم را بسته بود.

چگونه بوسه ی شادی زنم بر گونه ها در حالی که لبم از داغ دلم می لرزید و می خواست بگرید.

چگونه سخن از تبریک گویم زمانی که سراسر وجودم را پیام تسلیت پوشانده بود.

امروز اولین روز تحصیل در بهار سال جدید بود. بهاری که برای آموزشگاه ما شروع غمباری داشت. بهاری که سفره ی شادی هفت سین ما را به سوگ نشاند و گل وجود یکی از باغبانان گلزار دانشمان را پرپر کرد. ای کاش مدیر نبودم و می توانستم برای خودم باشم ولی ... باید سنجیده عمل کنم.

نوگلانم یکی یکی می آیند و سلام می دهند. لبخندشان بی رنگ است و غم در چهره ی گلشان هویداست. بوسه می زنم به پیشانی آنها و همراهشان می روم تا به مراسم صبحگاه رسم.

صبحگاهی که حرف فراوان داشت و در سکوتی سنگین برگزار گردید. قرآنی خوانده شد و دعایی و ذکری و نگاه هایی که خیره شده بود به دیده ی نمدار من. در بین جمع سارای با نمکم را دیدم. نازدانه ی همکار سفر کرده ام! چه آرام نشسته بود و با لبخند به من نگاه می کرد. می خواستم فریاد زنم و اشک بریزم اما خودم را کنترل کردم از عید گفتم و بهاری که نیمه ی ماه اولش گذشت و از ستاره ای که در بینمان بود و به آسمان رفت تا از بالا به روی ما مخصوصا گل های کلاسش لبخند زند. با هم قرائت فاتحه داشتیم که به شکل دسته جمعی خواندیم و این در حالی بود که سارای کوچک پنج ساله اش دست به سینه نشسته بود و بلندتر و رساتر از همه با صدای معصوم و کود کانه اش که دل هر شنونده ای را تکان می داد. فاتحه می خواند. غم نهفته در نگاهش آتشم زد. آمدم بیرون کنار پنجره تا به بهانه ی تماشای باران، باران اشکم را کسی نبیند.

 براستی چه سخت است معلم بودن!

آسمان می گرید امروز، ساز من می نالد امروز

او خبــر دارد کـه دیگــر اشک من پایــان گرفتـه

تقدیر


سلام آشنایان دنیای مجازی 
سالی جدید رسید و بهاری نو آمد . نخستین دقایقش را نوروز نامیدیم و برای استقبال از  این روز نو سعی کردیم سنتها را بجا آوریم . خانه را تکاندیم و در کنارش خانه ی دلمان را و آراستیم آنرا  به زیور صفا ،صداقت ،پاکی و محبت ...
میدانیم که چه سال هایی را پشت سر گذاشتیم و نمی دانیم چند سال در پیش رو داریم .
می دانیم که در گذشته چه کردیم و واقفیم به سود وزیانش اما نمی دانیم در آینده چه می کنیم ؟
آیا به روال گذشته است یا باید تغییر رویه دهیم .
خودمان را می شناسیم ،کرده ها و گفته ها در مقابلمان است و ناگفته ها  در دل ....
با خود پیمان بسته ایم قول های زشت و نا پسند را نادیده انگاریم وتا بتوانیم حرف زیبا بزنیم .
حرف هایی که می تواند راهی به سوی کوی عاطفه  باز کند .
وحرف هایی که می تواند امید بیافریند .
حرف های قشنگی که در کوچه ،پس کوچه های  باغ سبز زندگی جاری اند .
حرف هایی که می تواند مکمل همدلی باشد .
بوی وصال دهد و هران دم که امید وصال میرسد ،در یابیم که انتظارش هم زیباست !
که محبت و مهربانی سر آغاز کارهاست و در نهایت می رسیم به رازی که
 گویند راز عشق است و هیچش کناره نیست .

خوبان من !

مهربانان در دل مهربانی شان رازی نهفته دارند .
رازی که برای آنها که نمی بینند «دیدنی » ست .
آنها که  نمی شنوند  «شنیدنی » و
آنها که نمی توانند سخن بگویند «گفتنی»  ست .
مهربانی زیبا کردن لحظه هاست .
وشما آنقدر مهربانید که  با ابراز همدردیتان در غم  سوگ  همکارم این مفاهیم را جاودانه ساختید
و نشان دادید در هر حال و هر مکان میتوان انسان بود

 و لازم است ضمن قدردانی از تک تک شما عزیزان اعتراف کنم که :

                                      « دوستتان دارم فراتر از خورشیدمهرتان »