امروز سماء برای سما گریست

آسمان می دانست دل ما غـم دارد

باغ عشق و دانش گهــری کـم دارد

زین سبب گفت به ابـر همره باد برو

در دل باغ ببــار، چـون که ماتـم دارد

امروز باز تجربه کردم. تجربه ای تلخ ... تجربه کردم چگونه بخندم در حالی که بغض در گلو، راه نفسم را بسته بود.

چگونه بوسه ی شادی زنم بر گونه ها در حالی که لبم از داغ دلم می لرزید و می خواست بگرید.

چگونه سخن از تبریک گویم زمانی که سراسر وجودم را پیام تسلیت پوشانده بود.

امروز اولین روز تحصیل در بهار سال جدید بود. بهاری که برای آموزشگاه ما شروع غمباری داشت. بهاری که سفره ی شادی هفت سین ما را به سوگ نشاند و گل وجود یکی از باغبانان گلزار دانشمان را پرپر کرد. ای کاش مدیر نبودم و می توانستم برای خودم باشم ولی ... باید سنجیده عمل کنم.

نوگلانم یکی یکی می آیند و سلام می دهند. لبخندشان بی رنگ است و غم در چهره ی گلشان هویداست. بوسه می زنم به پیشانی آنها و همراهشان می روم تا به مراسم صبحگاه رسم.

صبحگاهی که حرف فراوان داشت و در سکوتی سنگین برگزار گردید. قرآنی خوانده شد و دعایی و ذکری و نگاه هایی که خیره شده بود به دیده ی نمدار من. در بین جمع سارای با نمکم را دیدم. نازدانه ی همکار سفر کرده ام! چه آرام نشسته بود و با لبخند به من نگاه می کرد. می خواستم فریاد زنم و اشک بریزم اما خودم را کنترل کردم از عید گفتم و بهاری که نیمه ی ماه اولش گذشت و از ستاره ای که در بینمان بود و به آسمان رفت تا از بالا به روی ما مخصوصا گل های کلاسش لبخند زند. با هم قرائت فاتحه داشتیم که به شکل دسته جمعی خواندیم و این در حالی بود که سارای کوچک پنج ساله اش دست به سینه نشسته بود و بلندتر و رساتر از همه با صدای معصوم و کود کانه اش که دل هر شنونده ای را تکان می داد. فاتحه می خواند. غم نهفته در نگاهش آتشم زد. آمدم بیرون کنار پنجره تا به بهانه ی تماشای باران، باران اشکم را کسی نبیند.

 براستی چه سخت است معلم بودن!

آسمان می گرید امروز، ساز من می نالد امروز

او خبــر دارد کـه دیگــر اشک من پایــان گرفتـه