قصه گوی سما

ای جلـوه ی سپیــد ز یـادم نمـی روی





زسروش باغ رضوان ،تو چه نغمه ای شنیدی

که وصال کوی جانان ،به بـهای جان خـریدی

شــرری زدی به جان ها ،که بیـان آن نشاید

گهــر دلـم تو بـودی ،که به خـاک آرمیـــــدی

دل ما شکســته اما ،تو نمـــرده ای عــزیــزم

که تو از فنــا گذشتی ،به ســر بقا رســـیدی

باد نوروز

بـــر آمــد باد صبــح و بــوی نـوروز

بکـــام دوستــان و بخــت پیــــروز

بهاری خرم است ای گل کجائی؟

کــه بینــی بلبــلان را ناله و سـوز

 

در سر داشتم زیباترین پیام ها را امسال در وبلاگ سما بگذارم. پیام های نوروزی که بوی عطرش از فضای مجازی به دنیای واقعی کشیده شود و بر دل صاحب دلان نشیند. غافل از آنکه روزگار می خواهد نقشی بیافریند که شورمان بنشاند و زخمه ی سازمان را بشکند و هفت سین شادیمان را با مرگ بلبل غزلخوانش به سوگ رساند. آن چنان که ترانه ی غم بسرائیم و با نوای بی نوائی به جای جشن نوروزانه مان در مراسمی شرکت کنیم که داغ لاله دارد و سرود بهاریش سوز ترنم آواز بلبلکان باغ دانش است. غم سنگین بود و باورش مشکل. از خدا خواستیم حال که مصلحتش این بوده به ما و دانش آموزانش در کنار خانواده ی مهربانش صبر عطا کند تا بتوانیم بعد از تعطیلات نوروزی جای خالیش را تحمل نمائیم و به سارای کوچکش مادری کنیم .