مراسم زنده یاد خانم قاسمی نژاد و آقای حسنی

              روزی که اهالی باغ علم سما در سوگ دو عزیز از دست رفته نشستند



 

چگونه باور کنم لحظه های بی تو بودن را

                                      

                                                    

  دلم گرفته ای دوست

دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم، کجا من؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل، نه بسته کس به من دل
چو تخته‌پاره بر موج، رها، رها، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک، ازو جدا، جدا من!

نه چشم دل به سویی، نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

درمانده در گردشِ زمین و گذرِ زمان در تفکربه راز خلقتِ بشر و تسخیر روح در یک اتفاقِ ساده رازِ دل

بستن و دل کندنی جانکاه هرگز نفهمیدم که در کدامین لحظه ، از عطر دَم مسیحایی تو جا ماندم...

وگوشهایم ترنمِ گرمیِ نفس هایت را از دست داد با من بگو در کدامین غبارِ مه گرفته، سر انگشتانِ تو را

گم کردم منِ ساده چه آسان روحم را از دست دادم کاش می دانستم گاهِ رفتنت را ، تا ناگفته های

دیدگانت را به تمامی نوش کنم!!! و درشب ِ پلک های بسته تا خود فردا خاطره را ورق بزنم چه سنگین

است گفتن از تو، وقتی دیدارت حسرتی ابدی است !!

چگونه تحمل کنم لحظاتِ بی تو بودن ها را همکار نازنینم .

میدانم که دیدی در نبودنت چه کشیدیم و چه می کشیم .

هر روز دیدار سارای نمکینت داغ دلمان را تازه میکند .

سارایی که لبخندش تداعی خنده ی توست و چشمان سیاهش از نگاه تو حکایت دارد .

چهل روز در غم فراقت سوختیم و چاره ای جز ساختن نداشتیم .فردا به دیدارت می آئیم تا به عینه

ببینی غم فراقت چگونه غمینمان ساخته . بر مزارت گرد می آئیم و از تو می خواهیم سلام بر خواسته از

دلمان را قبول نمائی