طلوع مهر

ماه مهر، فصل رويش و شكوفايي دانایی ، بر تمامي معلّمان و دانش آموزان ايران زمين
تهنيت باد. شور سرمستي دانايي و توانايي گواراي وجودتان !



پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
پنجررو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه
پاییز لالایی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
فصل پاییز و وقتیکه برگ درختا میمیرن
خاطره های نیمه جون باز دوباره جون میگیرن
افتادن برگارو از شاخه تماشا میکنم
وقتی که امروز میمیره تکیه به فردا میکنم
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
پنجررو نبندین که پاییز قشنگه
چهار تا فصل خدا هر کدوم یه رنگه
پاییز لالا یی میگه تو گوش درختا
عزیزکان بخوا بید به امید فردا
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
فصل پاییز و وقتیکه برگ درختا میمیرن
خاطره های نیمه جون باز دوباره جون میگیرن
افتادن برگارو از شاخه تماشا میکنم
وقتی که امروز میمیره تکیه به فردا میکنم
پاییز از راه رسید دست به عصا و خسته
روی فرشی از برف مهمون ما نشسته
دوست دارم صدات کنم، تو هم منو نگاه کنی من تو رو نگات کنم، تو هم منو صدا کنی قربون صفات برم، از راه دوری اومدم جای دوری نمیره، اگه به من نگاه کنی دل من زندونیه، تویی که تنها میتونی این قفس رو وا کنی، پرنده رو رها کنی میشه کنج حرمت، گوشه ی قلب من باشه میشه قلب منو مثل گنبدت طلا کنی تو غریبی ومنم غریبم اما چی میشه دل این غریبه رو با خودت آشنا کنی دوست دارم تو ایوون آیینه ات از صبح تا غروب من باهات صفا کنم، تو هم منو دوا کنی دلمو گره زدم به پنجرت دارم میرم دوست دارم تا برمی گردم گره ها رو وا کنی دوست دارم از حالا تا صبح محشرهمه شب من رضا رضا بگم، تو هم منو رضا کنی

دیـده فرو بسته ام از خاكیان
تا نـگرم جلـوه افـلاكیـان
شاید از ایـن پرده ندایى دهند
یـك نفَسـم راه به جایى دهند
اى كه بر این پرده خاطرفریب
دوخته اى دیده حسرت نصیب
آب بزن چشـم هوسنـاك را
بـا نظـر پاك ببین پـاك را
آن كه دراین پرده گذریافته است
چون سَحر ازفیض نظریافته است
خوى سحر گیر و نظرپاك باش
رازگـشاینـده افـلاك بـاش
* * *
خـانه تـن جـایگه زیست نیست
در خور جانِ فلكى نیست، نیست
آن كه تـو دارى سرِ سوداى او
برتر از این پـایه بـوَد جاى او
چشمه مسكین نه گهرپرور است
گوهر نایاب به دریـا دَر است
ما كه بـدان دریـا پیوسته ایم
چشم ز هر چشمه فرو بسته ایم
پهنه دریا چو نظرگـاه ماست
چشمه ناچیز نه دلخـواه ماست
پرتو این كـوكب رخـشان نگر
كوكبه شـاه خراسـان نـگـر
آینه غـیـب نـمـا را ببـیـن
ترك خودى گوى و خدا را ببین
هركه بر او نور رضا تافته است
دردل خود گنج رضا یافته است
سایه شه مایه خرسـندى است
مُلك رضا مُلك رضامندى است
كعبه كجا؟ طَوف حَریمش كجا؟
نافه كجا؟ بـوى نسیمش كجا؟
خاك ز فـیض قدَمش زر شده
وز نـفسش نافه معطّر شـده
مـن كیم؟ از خیلِ غلامان او
دستِ طلب سوده به دامان او
ذرّه سرگشته خورشیدِ عشق
مرده، ولى زنده جاویدِ عشق
شـاه خراسان را دربان منَم
خـاك درِ شاه خراسان منَم
* * *
چـون فلك آیین كهـن ساز كرد
شیـوه نـامردمى آغـاز كـرد
چاره گر، از چاره گرى بازماند
طـایـر اندیشه ز پـرواز ماند
با تن رنجـور و دل نـاصبور
چاره از او خواستم از راه دور
نـیمشب، از طالع خنـدانِ من
صبـح برآمد ز گریبـان مـن
رحمت شه درد مرا چاره كرد
زنده ام از لطف دگربـاره كرد
بـاده باقـى بـه سبـو یـافتم
و ایـن همه از دولت او یافتم
محمد حسین رهی معیری
براي مشاهده روي عنوان موردنظر راست كليك و گزينه open link in new tab را انتخاب كنيد.
براي مشاهده روي عنوان موردنظر راست كليك و گزينه open link in new tab را انتخاب كنيد.