خاطره روز دانشجو قبل از انقلاب

آذر ماه سال 55 بود.

دانشجوی سال صفر دانشگاه اصفهان بودیم (آن روز ها به دانشجویان سال اول می گفتند سال صفر. چون از قوانین دانشگاهی آگاه نبودند و به قول امروزی ها گیج می زدند).

هنوز بوی سادگی می دادیم نه کیاست می شناختیم و نه اهل سیاست بودیم.

آن روز طبق معمول با دوست و هم اتاقی ام تعجیل داشتیم تا به کلاس ساعت 9 برسیم.

نزدیک درب ورودی دانشگاه ایستادیم تا چادرمان را در کیف پنهان کنیم. آن روزها به چادر ایراد می گرفتند.

صدای شعار دسته جمعی گروهی می آمد که به درب خروجی نزدیک می شدند:

بنی آدم اعضای یکدیگرند                    که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار                    دگر عضو ها را نماند قرار

 در حالی که با مشت های گره کرده، صدا ی رسا پاها را محکم به زمین می کوبیدند از در اصلی وارد خیابان شدند و جاده ی  اصلی دروازه شیراز (جاده اصفهان به شیراز) را بستند و نشستند زمین و خطاب به آنهایی که تماشاگر بودند می خواندند:

تو کز محنت دیگران بی غمی                    نشاید که نامت نهند آدمی

ما که هاج و واج نگاه می کردیم و نمی دانستیم چه خبر است، بی اختیار وسط این گروه قرار گرفتیم.

چند دقیقه گذشت و گاردی ها ریختند به سر این گروه مبارز و با نام اخلال گر تا می توانستند بیچاره ها را کتک زدند و گرفتند و بردند. ما هم بی نصیب نمانده و شانسی باتومی نوش جان کردیم و فرار را بر قرار ترجیح داده و آمدیم سوار تاکسی ها شده تا فرار کنیم که برادر دانشجویی از راه دور فریاد زد: سوار نشو ... اینا ساواکی هستند.

برگشتیم و تو جمعیت خودمان را پنهان کردیم  و یکی دو ساعت بعد رفتیم دانشگاه. تازه اونجا بود که فهمیدیم امروز روز 16 آذر روز دانشجوست ...

اما چه روزی و چرا؟

نمی دانستیم!!!!

یاد آن روزها بخیر!!!